تبليغاتX
*سـرمـه ی خــورشیـــد*


*سـرمـه ی خــورشیـــد*

ني روز بود،ني شب ، در مذهب ديوانه...آن چيز كه او دارد ، او داند و او داند

منشین بی دل و افسرده و زار

در پی دلبر نوشین بزن گام به راه

هرچه گویند گناه است بدان نیست گناه

روشنی جو ، مترس از بدِ راه

همسفر نیست؟نباشد!تو برو

تو بزن گام به کام دل خود

و برو در پی نور دل خود

جرعه ای نوش ازین جام و نگر بر رخ یار

آسمان بین،دل صاف و خم ابروی نگار

                                      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:تو که لالایی بلدی بگیر بخواب لطفند!!!

 

                                                 *ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ* 

                                                ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام

                                                    با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد

    

           

سپاس از دوستی که یادم انداخت وبلاگی هم در قید حیاته...

نوشته شده در 88/08/09ساعت 0:10 توسط فاطمه| |

اي كاش ميافتم جايي براي زيستن...

جايي براي تحقق آرزوهايم...

جايي براي با هم بودن و تنها بودن...

جايي كه هر نسيمش ع - ش- ق را زمزمه ميكند...

جايي كه آسمانش عاشق است ، و هرگاه هوس عشق بازي با درختان و گلها را ميكند ، بي پروا مي بارد...

كاش قدم به آن سوي ديوار ها مي گذاشتم و از نگاه هاي رهگذران نمي هراسيدم.

كاش فرياد "ديوانه ،‌كجا مي روي؟" را نمي شنيدم.

....

و اي كــــــــاش قبل از هر جمله ،خبري از "كاش" نبود...


                                  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


رهگذر آرام گذر از كوچه ي دلواپسي

گوييا امشب به خواب است...

گام هايت بي صدا !

نفست در سينه حبس !

سخن ِ هيچ مگو !

مبادا كه تو بيدارش كني...





نوشته شده در 88/05/02ساعت 4:2 توسط فاطمه|

آنقدر با این دیار بیگانه شده ام که حتی قلم هم در دستانم نمی گنجد.

همان قلمی که زمانی دلم با او نجوا می کرد.دیگر زبان دلم برایش نا مفهوم است.

این همان قلم پیشین است ، اما دل من مانند گذشته نیست

زمانی به نام عشق می تپید ،به نام عشق سخن می گفت، به نام عشق بر تکه ای چوب و چندپاره سیم صدایی می نشاند ، به نام عشق شاد می شد و به نام عشق غمزده!

عشق می ورزید بی دلیل،بدون توقع پاسخ.

به بودن ایمان داشت و به آینده امید...

ولی امروز هرچه در او می نگرم،نه نور عشقی میبینم نه یقینی و نه امیدی.

دیگر آن ساز را هم نمی نوازد...

همچون تکه ای یخ در کنج سینه!

سکوتی بس سرد و سنگین -

که سردی آن حکم خاموشی به لبانم داده و سنگینی اش توان گریستن را هم از من ربوده است

به بودن خود شک دارم!

گاهی می پرسم آیا من زنده ام؟؟

اگر هستم ،پس چگونه؟؟؟

تهی از مهر؟

تهی از یقین؟

تهی از امید؟

فارغ از هر خیال و احساسی؟!

ذهنم پریشان است و دلم حیران...

افکارم روانه ی مسیری شده اند که میدانم ،به نا کجا آباد هم ره نمی برد!

واژه هایم نم دارند

مانند چشم هایم ...

مانند گونه هایم...

مدت ها بود که حتی لغزش دانه های اشک را هم به روی صورتم احساس نکرده بود.

انتظارشان را میکشیدم تا شاید آنها تسکینم دهند، اما انگار ،اشک هم با من بیگانه بود...

اكنون ، برای گریستن بهانه ای نمی یابم . به جستجو هم نمی روم...

میخواهم آنقدر به این باریدن بی بهانه ادامه دهم ، تا گرمای اشکهایم ، سردی دلم را از بین ببرند.

تا غباری که روی فانوس  قلبم نشسته ، شسته شود...

تا شاخه ی امید جوانه بزند...

امید ِ داشتن فردای سپید

امید ِ رسیدن به دیاری آشنا که در قلب مردمانش ، گوهر عشق و انسانیت نهفته است...

 

            من كه از آتش دل،چون خُم مي ميجوشم

                                                                  مهر بر لب زده ، خون ميخورم و خاموشم

 

                              

 

نوشته شده در 88/05/01ساعت 15:27 توسط فاطمه| |

کاشکی مثل بچگی هامون ، همه ی دردامون با  بوسیدن خوب می شد.

کاشکی مثل بچگی هامون ، بزرگترین مشکلمون ، خراب شدن یا گم شدن اسباب بازی هامون بود.

کاشکی مثل اون روزا دلمون پاک بود ، همه رو دوست داشتیم ، هرچی داشتیم با بقیه تقسیم میکردیم.

کاشکی مثل اون روزا صادق بودیم و انقدر شجاعت داشتیم که جز حقیقت چیزی نگیم.

بچه که بودیم ، حتی اگه نمی تونستیم درست حرف بزنیم ، اما با نگاهمون خیلی چیزا رو میگفتیم.

اینقدر دلامون آینه ای و شفاف بود که از هیچ کس ، هیچ کینه ای به دل نمی گرفتیم.

حسادت بلدنبودیم ، عاشق بودیم...

راستی که چقدر دنیامون قشنگ بود...

از کوچیکترین چیزا هم لذت می بردیم و شاد می شدیم...

با این همه ، نمیدونم چرا دلمون می خواست بزرگ شیم؟!

حالا که بزرگ شدیم چی شدیم؟

درد ها و مشکلاتمون هم بزرگ شدن.به این راحتی ها هم برطرف نمیشن.یا بهتره بگم : ما به این

راحتی ها دست از سرشون برنمی داریم و بی خیالشون نمیشیم.آخه عقلمون بزرگ شده !!!

در روز دست کم ، صدجور دروغ می بافیم ، صدجور حیله ، صدجور فریب ، صدجور تهمت ، صدجور بی

انصافی... چون عقلمون بزرگ شده !!

هیچ کس رو اندازه ی خودمون دوست نداریم ، محاله که چیزی داشته باشیم و دیگران رو هم توش

سهیم کنیم.چون عقلمون بزرگ شده!!اما در عض دلامون خیلی کوچیک شده.

خودمون بزرگتر شدیم و خدامون کوچیکتر ، خودمون بزرگتر شدیم و عشق هامون کوچیک تر، دلامون

 کوچیکتر ، دنیامون کوچیکتر...

حقیقت رو گم کردیم!شاید هم قایمش کردیم و هیچ تمایلی نداریم که پیدا شه!

دیگه رو قلبامون گرد و غبار نشسته و شفافیت گذشته رو نداره!چون حسادت و تنفر و کینه رو توش راه

دادیم.مغرور شدیم...مغرور به چیزایی که توی وجودمون خبری ازشون نیست.

الان وسعت دنیامون چقدره؟

چقدر زندگیمون قشنگه؟

چقدر ازش لذت می بریم؟

هـــــیچی!شاید هم کمتر ...

چقدر دلم می خواد برگردم به همون دوران و دیگه هیچوقت پامو تو وادی بزرگی!!(از نظر سن) نذارم!

انگار اون وقتا خیلی بزرگتر بودم...!

                           

نوشته شده در 88/03/02ساعت 14:40 توسط فاطمه| |

عاشق این ترانه ام...وقتی بهش گوش میدم حتی در اوج ناراحتی ، احساس خیلی قشنگی بهم میده.

عجیب با احساسم بازی میکنه

..................................

سیمین بری گل پیکری آری
از ماه و گل زیباتری آری
همچون پری افسون گری آری
دیوانه ی رویت منم چه خواهی دگر از من
سرگشته ی کویت منم نداری خبر از من

هر شب که مه در آسمان
گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان
که با من چه ها کردی
به جانم جفا کردی

هم جان و هم جانانه ای امّا
در دلبری افسانه ای امّا
امّا ز من بیگانه ای امّا
آزرده ام خواهی چرا ؟ تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا ؟ تو ای آفت دل ها

عاشق کشی ، شوخی ، فسون کاری
شیرین لبی ، امّا دل آزاری
با ما سر جور و جفا داری
می سوزم از هجران تو ، نترسی ز آه من
دست من و دامان تو ، چه باشد گناه من

دارم ز تو نامهربان
شوقی به دل شوری به جان
می سوزم از سوز نهان
ز جانم چه می خواهی
نگاهی به من گاهی

یارب برس امشب به فریادم
بستان از آن نامهربان دادم
بیداد او برکنده بنیادم
گو ماه من ، از آسمان
دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من
ز رخ پرده بگشاید

 ــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه دوست داشتید ازینجا دانلود کنید:

http://www.denhost.com/download.php?a=6284

حجم:یه خورده کیلوبایت(837.86 )

اسم ترانه:سیمین بری

با صدای :جمشید شیبانی

 

نوشته شده در 87/12/16ساعت 4:18 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin